مادر با لبخندی پر از حسرت و افتخار میگوید: دو سه هفته قبل از اینکه رژیم صهیونیستی حمله کند، در خلوت خودم به خدا گفتم: خدایا، از این بچهام راضی باش… قبولش کن و انگار خدا شنید.
ره آورد اخبار: در گوشهای از خانهای که عکسهای شهید دیوارهایش را رنگین کرده، مادری با دلی پر از مهر و خاطراتی که هر کدامشان چون گوهری درخشان، در قلبش میدرخشند، نشسته است؛ بوی غذای نذری فضای خانه را پر کرده، مادر با چشمانی نمناک به باغچه کوچک و سرسبز حیاط نگاه میکند؛ همانجا که امین، آخرین درخت مو را کاشته؛ مادر دستانش را به آرامی روی هم میگذارد و چشمانش بارها از اشک پر و خالی میشود، اما صدایش هنوز محکم است؛ شروع به گفتن میکند:
«شهدا همه از کودکی خوب بودند. کارهایی که میکردند از دل بود… پسر من هم همینطور بود. از همان بچگی به حلال و حرام خیلی حساس بود. دلش صاف بود. همیشه سعی میکرد زندگیاش شبیه سیره اهل بیت(ع) باشد.»
فضای خانهشان، فقط یک خانه نبود؛ یک مدرسهی تربیتی بود. مادری که غذاهای هر روزش نذر یکی از امامان معصوم بود. خانم عسگری، مادر شهید مجتبی امین زاهد میگوید: «من در تمام هفته غذاهایم را نذر یکی از امامها میکردم. به بچهها میگفتم امروز ناهار، نذر امام … است. اکثر اوقات نمازها را حتی با دو نفر در خانهمان به جماعت میخواندیم. برای جشن تکلیفشان سنگ تمام میگذاشتیم، خودشان مرجع تقلیدشان را انتخاب میکردند و این سبک زندگی در جان مجتبی ریشه دوانده بود»
مادر با لبخندی پر از حسرت و افتخار ادامه میدهد: یادم هست که فقط سه چهار ماهش بود و عمهاش هم دختربچهای همسن او داشت. قرار گذاشتیم با هم بچههای یکدیگر را شیر بدهیم. ولی وقتی عمهاش خواست به او شیر بدهد، دهانش را محکم بست، لبهایش را جمع کرد… شیر نخورد. انگار از همان نوزادی هوشیاری خاصی داشت.
کودکی مجتبی سرشار از بازیهای خلاقانه بود. از همان سه چهار سالگی، مغازه درست میکرد، شمشیر میساخت، دنیای خودش را میساخت؛ بهجای بازی کردن با کودکان دیگر، دلش پیش بزرگترها بود. دوست داشت کنار آنها بنشیند و گوش کند.
«همیشه پشت سرم بود و از من جدا نمیشد. هر کاری داشتم، کمکم میکرد. هر وقت مشکلی داشتم، از او راهنمایی میگرفتم. با اینکه سنش کم بود، ولی دانا بود. با کسی که حرف میزد، هنوز به جمله دوم نرسیده، قانع میشدند. اصلا دعوا نمیکرد، بحث و جدل نمیکرد. به نظرات همه احترام میگذاشت».
مجتبی را در خانه “حسین” صدا میزدیم، اما اسم شناسنامهاش به یاد دایی شهیدش، مجتبی بود؛ مجتبی عسگری که در دفاع مقدس به شهادت رسید. شباهت او به داییاش چشمگیر بود، نه فقط در چهره، بلکه در وقار، آرامش و سبک زندگی.
مادر با صدایی لرزان و بغضگرفته ادامه میدهد: وقتی به خانه میآمد، انگار تمام امید و شادی با او میآمد. خانه زنده میشد. مثل ستون بود. وقتی نبود، خانهمان انگار سقف نداشت.
نماز اول وقت، برایش مهم بود. در خانه مکبر نماز جماعت بود. صدای اللهاکبرهایش هنوز در گوشمان مانده است.
مادر لحظهای مکث میکند. نفس عمیقی میکشد، آهی بلند از نهادش برمیآید و میگوید: دو سه هفته قبل از اینکه رژیم صهیونیستی حمله کند، در خلوت خودم به خدا گفتم: خدایا، از این بچهام راضی باش… قبولش کن و انگار خدا شنید…
از حس مادرانهاش میگوید، از لحظههایی که دل مادر را گرم میکرد. «با اینکه ازدواج کرده بود، ولی جیبش با پدرش یکی بود. هیچوقت حسابش را جدا نکرد. برای خانه ما هم خرج میکرد. هیچوقت نگفت “این مال منه”. خیلی مهربان بود با ما، خیلی.»
او نه تنها برای پدر و مادر، بلکه برای همسرش هم مهربانی بیمرز داشت. مادر با احترامی مادرانه میگوید: بعد از ازدواج، خیلی مراقب بودم که دخالتی در زندگیشان نکنم. حتی وقتی میگفتند بیا با هم بریم گلستان شهدا، نمیرفتم. میگفتم شما بروید، من کار دارم. میخواستم زندگی دونفرهشان شیرین باشد.
قرار نیمهتمام مادر با پسر
«قرار بود من و مجتبی برویم میدان امام علی، بستنی بخوریم، برایم مانتو بخرد. ولی هیچوقت آن مانتو را نخریدم… او قبل از رفتن به بازار، به آسمان پر کشید…»
مجتبی نیروی هوافضای سپاه بود. از یک هفته قبل از شروع تهاجم رژیم صهیونیستی به ایران، در حالت آمادهباش بودند؛ وقتی میخواست برود، او را از زیر قرآن رد کردم. قلعه یاسین را هم خواندم و از آن ردش کردم و بعد او را به خدا سپردم و رفت… او رفت اما نه فقط از خانه، که انگار از زمین به آسمان پر کشید.
این پسر سادهزیست و زاهد، مرد زندگی بود. آرزوهای آنچنانی نداشت. اهل تجمل نبود. طلا و اموالش را چندین بار بیهیچ تردیدی بخشیده بود.
به حجاب و ولایت فقیه خیلی اهمیت میداد. با تمام وجود به امر خدا وفادار بود. از حقالناس و لقمهی شبههناک، مثل آتش دوری میکرد. «اگر کوچکترین شبههای در پولی میدید، میگفت: حتی اگه حقم باشد، نمیخواهم وارد زندگیم شود…»
نگاه مادر به باغچه دوخته شد: مجتبی به درخت و گیاهان علاقه زیادی داشت. عشق خاصی به درختکاری داشت. در حیاط کوچک خانه، چندین درخت مو کاشته بود. از همان درختان انگور هم قلمههایی به خانه فامیل برده بود و کاشته بود و نشانی از خود در همه جا گذاشته بود.
مادر میخندد و با اشکی در چشمان میگوید: باغچه خانهمان کوچک بود. به او میگفتم اینهمه درخت را اینجا میکاری دیگه جا ندارد؛ میگفت خوبه انگور میخوریم بعدا، من هم میگفتم مادر خدا به اندازه وسعت دیدت، به تو باغ بدهد.
با بچهها دوستی عجیبی داشت. آنقدر که حالا هم بچهها در گلستان شهدا دور مزارش جمع میشوند. انگار هنوز آنها را صدا میکند و با آنها بازی میکند.
خیلی خوشخلق بود. اگر درد دل داشتم، برای او میگفتم. آرام و امیدوار بود. و هنوز درد دل مادر تازه است…
«من برای شهادت حسین مشکی نپوشیدم، او به بهشت رفت، هنوز در خانه کنارم هست. مجتبی همیشه زنده است.»
قرآن و امام رضا(ع)، واسطه پیوندی آسمانی
خانم آجودانیان، متولد ۱۳۷۳، همسر شهید مجتبی امین زاهد(متولد ۱۳۶۶)، خاطرات زندگی کوتاه اما پربارشان را با چشمانی پر از اشتیاق و صدایی آرام تعریف میکند. گویی هر کلمهاش عطر خاطراتی را زنده میکند که حالا با شهادت همسرش، جاودانه شده است.
آشنایی آنها نه تصادفی، که گویی تقدیری الهی بود. مادر مجتبی، با اعتمادی که به مؤسسه جامعهالقرآن داشت، شماره چند دختر را به عنوان “مورد ازدواج” گرفت و از این میان خانم آجودانیان گزینه نهایی برای خواستگاری شد.
جالب اینجا بود که چند ماه قبل از این اتفاق، مادر خانم آجودانیان هم در حرم امام رضا(ع) دعا کرده بود: “خداوندا، دامادی از دستگاه امام رضا برای دخترم مقدر کن.”
و حالا وقتی مجتبی امینزاهد، ۳۴ ساله، مهندس الکترونیک برای خواستگاری خانم آجودانیان که حافظ کل قرآن کریم بود، آمد، تازه فهمیدند که او خادم الرضا(ع) است و قرآن کریم و امام رضا(ع) واسطه این ازدواج شدهاند.
خانم آجودانیان میگوید: در همان جلسه اول خواستگاری، چیزی در نگاه و رفتار مجتبی توجه مرا جلب کرد چیزی فراتر از شعار دادن و گفتار و تکرار خواسته ها و عقاید؛ وقتی از اعتقاداتش میگفت، چشمانش برق میزد و حس کردم که اینها رفتار و کردارش است نه فقط گفتارش و حرفهای کلیشهای، بلکه ایمان در رفتارش موج میزد.
آقا مجتبی در جلسه خواستگاری با ادب گفت: برای من، حجاب فقط پوشش نیست. حیا و عفاف درونی برایم مهم است، حیا و عفت در تمام زندگی مشترک، شرط من است.
خانم آجودانیان نفس راحتی کشید. او هم دقیقاً همین را میخواست. همه شرایط سختگیرانه ای که برای ازدواجش گذاشته بود در مجتبی تجلی پیدا کرده بود. مردی متدین، پایبند به ولایت فقیه، تبعیت از رهبری، با حیا و ایمان واقعی، خوش اخلاق، با متانت و باادب. ویژگی های او تحسین برانگیز بود.
او می گوید: آنچه ایشان را از دیگران برای ازدواج با من متمایز میکرد وجنات، اعمال و رفتار ایشان بود که تمام صفات اخلاقی در رفتار و کردار ایشان تجلی پیدا کرده بود و من دیدم که اعمال ایشان دقیقاً همان گفتههای ایشان است.
زندگی مشترک از سال ۱۴۰۰ شروع شد. عقدشان را در سالروز تولد حضرت زهرا(س) در دفتر آیتالله ناصری گرفتند. آن روز، حال آیتالله ناصری مساعد نبود و پسر ایشان خطبه عقد را خواند. همه چیز ساده بود، اما انگار برکت خاصی داشت.
از همسر شهید در مورد مراسم عروسیشان میپرسم میگوید: مراسم عروسی ما در حد توان خودمان برگزار شد با رعایت تمام شئونات اسلامی و یک مراسم کاملاً شاد با نشاط و خاطره انگیز ؛ میگوید: آقا مجتبی معتقد بود که تک تک این مراسمها بخشی از خاطرات و زیباییهای زندگی مشترک است و باید برگزار شود اما در حد توان و با رعایت قوانین اسلامی و حالا عروسیشان مصادف شد با نیمه شعبان.
مجتبی اصرار داشت مراسم عروسی در شأن اهل بیت برگزار شود. نه اسراف، نه تجمل، فقط شادی و صفا و خاطره. سالنی پر از نور، با ذکر «یا مهدی» و عطر شیرینیهای ساده و حضور گرم مهمانان و مدح اهل بیت و مولودی خوانی. مهمانها هم بعداً گفته بودند: چه جشن پربرکت و صمیمانه و با صفایی بود!
و سپس ماه عسل… یک غافلگیری شیرین. «من زمانی که مجرد بودم همیشه پیش خودم فکر میکردم که چقدر شیرین و جذاب است که ماه عسل، انسان در کربلا باشد، یک روز آقا مجتبی بلیطی به دستم داد. وقتی باز کردم، اشک در چشمانم حلقه زد: بلیط کربلا بود برای ماه عسل.
یک سال و چهار ماه زندگی؛ درسهایی برای یک عمر
همسر شهید می گوید: مجتبی بسیار خوش اخلاق، خوشرو، خوش برخورد بود در کمال احترام و ادب با دیگران برخورد میکرد؛ مراعات حال دیگران به خصوص حال همسر و مادرش را بسیار میکرد و بعضی از کارهای خانه را مثل جارو زدن حیاط و موارد مشابه را اجازه نمیدادند ما انجام دهیم و در کارهای خانه همیشه کمک حال من بودند.
خانم آجودانیان با افتخار میگوید: قبل از شهادتش هم به او افتخار میکردم و حالا بیشتر به او افتخار میکنم؛ در اولین صفحه کتابی که در دوران عقد به او هدیه دادم، نوشته بودم: من به تو افتخار میکنم، حالا همه میدانند چرا!
اما آنچه همسر را بیشتر از همه تحت تأثیر قرار داده بود، مهربانی بیمنت مجتبی بود. «اگر کسی از فلمیل و آشنایان اسبابکشی داشت یا خانهای میساخت، بیصدا پیشقدم میشد و کمک میکرد؛ برای همه مثل امدادگر بود.
شهادت؛ پایان یک عشق زمینی، آغاز یک وصال آسمانی
در تمام کارها تسلیم امر خدا بود، همیشه به خدا حسن ظن داشت، بسیار مثبت اندیش و مدیر و مدبر بود، بسیار اهل برنامه ریزی بود و اصلا اتلاف وقت نداشت، دیگران برای او بی اهمیت نبودند و به همه کمک می کرد، اصلاً اهل نمایش زندگی کردن نبود.
به شدت اهل برنامهریزی بود و اتلاف وقت نداشت، یعنی اهل هدر دادن زمان نبود، با برنامهریزی به تمام کارهای مهم در طول روز میرسید چون برنامهریزی بر اساس احادیث هم باعث برکت وقت میشود.
او بسیار منظم بود، برای تک تک ساعت روز خود برنامه داشت و آنها را در دفتر یادداشت میکرد و طبق برنامهریزی به همه کارها میرسید و آنها را انجام میداد، آنطور نبود که فقط برنامهریزی کند و بنویسد و اجرا نکند، همه آنها را اجرا میکرد و اگر برنامهای را نمیتوانست اجرا کند بررسی میکرد که چرا به این برنامه نرسیده است.
طبق احادیث هم که تاکید شده، ایشان روز بعدش از روز قبلش بسیار بهتر و جلوتر بود. ایشان مدیریت بحران فوق العادهای داشت در عین درایت بهترین تصمیم گیری را انجام میداد.
همسر شهید می گوید: ایشان به معنای واقعی تسلیم امر خدا بود و زندگی ایشان مطابق با دستورات دین بود و کاری به حرف مردم نداشت و بسیار مثبت اندیش و خوشبین بود، حتی یک بار که قرار بود به کربلا برویم و درنهایت سفر ما منتفی شد و نرفتیم، من عمیقاً ناراحت بودم و می گفتم شاید توفیق نداشتیم ولی ایشان با مثبت اندیشی تمام حتی در این مورد هم میگفت شاید اینطور به صلاح ما باشد و خدا خیری در نرفتن ما قرار داده است. زندگی مشترکشان تنها یک سال و چهار ماه طول کشید.
همسر شهید به رویای یکی از دانش آموزانش اشاره می کند و میگوید: این دانشآموزم پس از شهادت همسرم برایم نقل کرد: وقتی شما تازه ازدواج کرده بودید من خواب دیدم همسرتان جایی خاکی مثل جبهه با لباس های نظامی ایستاده بودند شما هم چند متر دورتر داشتید با خوشحالی نگاهشان میکردید.
بعد یک دختر بچه با چادر مشکی و عروسکی که توی دستش بود آمد کنار همسر شما و ایشان خم شدند و سر دختر بچه را با چشمانی اشکی بوسیدند و گفتند به بابات سلام برسان بگو زودتر دعوتم کنند.
من دورتر از شما ایستاده بودم و شاهد همه چیز بودم و فهمیدم آن دختر حضرت رقیه بودند؛ حضرت رقیه درگوش همسرتان چیزی گفتند و من فهمیدم گفتند که پدرم گفتند زودتر بیا!…»
مجتبی امینزاهد در حمله ددمنشانه رژیم صهیونیستی به نجفآباد به شهادت رسید. قرار بود تا دو ماه آینده از پایاننامه ارشدش دفاع کند… اما دفتر زندگیاش ناتمام ماند…
و حالا، خاطرات مجتبی زنده است؛ در هر آیینهای که نگاه میکنی، تصویر مردی را میبینی که همسرش را عاشقانه دوست داشت، اما عشق به خدا را بالاتر از همه چیز میدانست.